در صحنه ای از فیلم " هیروشیما عشق من" قهرمان زن ماجرا که به جرم عشقش به یک افسر آلمانی سرش را تراشیده اند ، می گوید: " شرافت من در این بود که اینگونه از من سلب شرف شود."
اینجا (منظور این دنیا، یا این روزگار، یا یه چیزی تو همین مایه ها) مهلکه ایست ( یا حضرت عباس! ) که هرچه در آن با صداقت تر و روراست تر باشی عقب افتاده تر و امل تر شمرده می شوی (واقعا؟ حالا !) .
شرافت سر تراشیده به خاطر عشق و یا قلب شکسته به خاطر اینجوری بودن ( اشاره به کف دست ) کم شرافتی نیست.
کلاً " دیوانگی در میان عاقلان " بهترین شرافتمندی برای روزگار ماست.
{- نخواستم بگم من عاقلم یا دیوانه، من فعلا هنوز دارم تصمیم می گیرم، فقط بعضی مواقع یه چیزای حس می کنم و بیشتر مواقع (99.99%) چیزای بد خیلی لذت بخش زشتی هم حس می کنم که اونا رو اینجا نمیگم.}
۴ سال قبل
۴ نظر:
یه روزی یه دیوونه ای واسه یه دیوونه ی دیگه این شعر رو خوند:
من مست و تو دیوانه ما را که برد خانه
صد بار تو را گفتم کم خور دو سه پیمانه
!!!!
کاش می شد! کاش می شد هر کسی خودش بود! کاش می شد بلند داد زد و بلند بلند گریه کرد!کاش می شد...
ما که نفهمیدیم این چرت و پرت ها یعنی چی، شمافهمیدین به ما هم بگیم.
آره ششاید شرافتمندانه ترین کار همین باشه!
ارسال یک نظر