تجربه امر قدسی
خیلی دوست دارم این خاطره رو که شاید اولین برخورد و تجربۀ من از امر قدسی یا متافیزیکه بنویسم و ثبتش کنم. سال سوم راهنمایی یا اول دبیرستان بودم. آیت الله صدیقین در مسجد دربکوشک نماز می خوند و بعد از نماز هم منبر می رفت. روی پایۀ اول منبر می نشست و دو تا دستش رو روی پاهاش میذاشت. با اون آرامش عجیب و وقار. با ریشهای بلند حنایی رنگ. من هم می رفتم درست روبروش به دیوار تکیه می زدم. همیشه موقع سخنرانی سرش پایین بود، گاهی اوقات سرش رو بلند می کرد و به اطراف نظری می کرد. یه شب که بعد از نماز مغرب و عشا پای منبرش نشسته بودم، بنا به حال و هوای اون روزها یه سؤالی تو ذهنم بود. وسط سخنرانی یه دفعه به اون سؤال من جواب داد. خب من گفتم حتماً اتفاقی بوده، ولی برای اینکه مطمئن بشم، شب دیگه سؤال دیگه ای تو ذهنم طرح کردم که اصلاً به مباحثی که در منبرش مطرح می کرد ربطی نداشت. ولی باز هم با کمال تعجب به سؤالم جواب داد. خیلی برام عجیب بود. این اتفاق چند باری تکرار شد. تا اینکه یه بار این سؤال رو تو ذهنم طرح کردم که شما چه جوری این کار رو می کنی و سؤال ذهن من و حتماً دیگرون رو می خونی و بعد بهش جواب می دی ؟! باز هم در کمال ناباوری به این سؤالم هم اینطور پاسخ داد که: من هیچ قدرتی ندارم و هیچ ذهنی رو هم نمی خونم. بلکه امام زمان بین من و فردی که سؤالی داره واسطه می شه و سؤال اون شخص رو به ذهن من القا می کنه و من در او ن زمان احساس می کنم که باید به این مسأله پاسخی بدم. خدایش بیامرزاد و غریق رحمت کناد.
خیلی دوست دارم این خاطره رو که شاید اولین برخورد و تجربۀ من از امر قدسی یا متافیزیکه بنویسم و ثبتش کنم. سال سوم راهنمایی یا اول دبیرستان بودم. آیت الله صدیقین در مسجد دربکوشک نماز می خوند و بعد از نماز هم منبر می رفت. روی پایۀ اول منبر می نشست و دو تا دستش رو روی پاهاش میذاشت. با اون آرامش عجیب و وقار. با ریشهای بلند حنایی رنگ. من هم می رفتم درست روبروش به دیوار تکیه می زدم. همیشه موقع سخنرانی سرش پایین بود، گاهی اوقات سرش رو بلند می کرد و به اطراف نظری می کرد. یه شب که بعد از نماز مغرب و عشا پای منبرش نشسته بودم، بنا به حال و هوای اون روزها یه سؤالی تو ذهنم بود. وسط سخنرانی یه دفعه به اون سؤال من جواب داد. خب من گفتم حتماً اتفاقی بوده، ولی برای اینکه مطمئن بشم، شب دیگه سؤال دیگه ای تو ذهنم طرح کردم که اصلاً به مباحثی که در منبرش مطرح می کرد ربطی نداشت. ولی باز هم با کمال تعجب به سؤالم جواب داد. خیلی برام عجیب بود. این اتفاق چند باری تکرار شد. تا اینکه یه بار این سؤال رو تو ذهنم طرح کردم که شما چه جوری این کار رو می کنی و سؤال ذهن من و حتماً دیگرون رو می خونی و بعد بهش جواب می دی ؟! باز هم در کمال ناباوری به این سؤالم هم اینطور پاسخ داد که: من هیچ قدرتی ندارم و هیچ ذهنی رو هم نمی خونم. بلکه امام زمان بین من و فردی که سؤالی داره واسطه می شه و سؤال اون شخص رو به ذهن من القا می کنه و من در او ن زمان احساس می کنم که باید به این مسأله پاسخی بدم. خدایش بیامرزاد و غریق رحمت کناد.



